هر روزنامه ای که بسته می شود
گویی بالی می شکند
بالی با هزاران پر
چه کسی می تواند پرواز را بشکند
پرواز بی بال
به سان ققنوس اسطوره ای
تولد پرهاي بیشمار
بر بلندای آسمان قلمهاست
جوشش پر بر بال های شکسته
عین پریدن است
هر بال پران دارد
و تاریخ را
با قلم پر نوشته اند
پرواز را کی توان از بال گرفت
هر چند شکسته باشد
پرواز جوهر است
و بال های شکسته
راز پروازند
تقدیم به دوستانم در روزنامه سرمایه که هر یک سرمایه ای ماندنی به شمار می روند
دوستتان دارم و به داشتن چنین دوستانی بر خود می بالم
اسماعیل آزادی
روزی که زندانبانش را در خیابان دید برای لحظه ای فکر کرد هنوز در زندان است
فکر می کرد باید از او بترسد اما دیگر از او نمی ترسید .
او از این که بار دیگر زندانبان خود را می دید خوشحال بود از این رو به طرف زندانبان پیر رفت و کارت عروسی خود را به او داد و گفت :حتما تشریف بیاورید.
صرافت نوشتن مطالب جدی سیاسی یا اجتماعی را ندارم از این رو
از پارتیانا وبلاگ سروده هایم شعری سپید را به امانت آورده ام
به این امید که دوستان ،کم نویسی هایم را بر من ببخشایند
چه خوب است دوستان از پارتیانا دیدن کنند و مرا از نقد های خود بهره مند سازند
زندگی
زندگی بوسه ی تب دار خداست
کمترین خنده آن کودک بیمار فقیر
زندگی
آب روانی است که از پای سپیدار زمان می گذرد
اشک شوقی است
بر آن گونه پر چین پدر
سیب سرخی است
بر آن شاخه ترد
زندگی
چون نفس مادر تنهای من است
بوی نانی است
که از کنج تنور ده مخروبه ما می آید
تو کی بر آمدی؟
آیا با اجازه می آیی؟
تو خود بگو
کی آمدی!
سعی کنید زیر آب فریاد بکشید؟
یه بار امتحان کنید!
6 سالم بود کلاس اول بودم یه دوست داشتم که سال هاست گمش کردم اسمش علی مهری بود خیلی با هم رفیق بودیم با هم می رفتیم مدرسه بر می گشتیم بازی می کردیم حتا خیلی وقتا که مادر من نبود من برای ناهار می رفتم خونه اونا و او هم هر وقت مادرش نبود ناهار می اومد خونه ما.
جثه هامون هم اندازه هم بود و به جز همدیگه هیچ رفیقی دیگه ای هم نداشتیم تو مدرسه فکر می کردن ما داداشیم
تا این که یه روز سر هیچی دعوامون شد و شروع کردیم به جر وبحث. اون یه چیزی می گفت من به او جواب می دادم و او یه چیزی می گفت و من جواب می دادم تا این که یقه همدیگرو گرفتیم و داشت کار به زد وخورد می کشید که من به علی گفتم:
من این جا توی محل باهات دعوا نمی کنم اگه راس می گی بیا بریم توی زمین فوتبال تا کسی ما رو نبینه و جدا نکنه تا بهت بگم .
اون هم برای این که کم نیاره گفت : بریم فکر کردی من از تو می ترسم ؟
محله ما در شمیران و طرفای خیابون مژده و نخجوان بود اون وقتا یه بیابونی توی محلمون بود که ما اونجا فوتبال بازی می کردیم قرار شد با هم بریم اونجا و با هم دعوا کنیم.
در حالی که برای همدیگه کری می خوندیم رفتیم به طرف زمین فوتبال.
کنار زمین فوتبال یه جای خیلی خوب پیدا کردیم که چمن بود برای این که اگه هر کی زمین خورد زخمی نشه!
و شروع کردیم به بزن بزن
یه خورده اون منو می زد یه خورده من اونو می زدم یه دفعه اون منو می زد زمین
و یه دفعه من اونو زمین می زدم.......
این قدر همدیگرو زدیم که هر دو از حال رفتیم قرار شد خستگی در کنیم و دوباره شروع کنیم.....
چند بار خستگی در کردیم و دوباره به جون هم افتادیم اما هیچکدام از رو نمی رفتیم اما هردومون همش خدا خدا می کردیم که یه نفر از راه برسه و مارو از هم جدا کنه اما هیچ کس نیومد از طرف دیگه هیچ کدام از ما هم حاضر نبود قبول کنه تقصیر اون بوده و یا این که قبول کنه که شکست خورده.
هوادیگه داشت تاریک می شد و انتظارهر دوی ما برای شکست طرف مقابل بیهوده بود و هر چند جنگ ماراتون ما ادامه داشت اما ضربات هر دو پنبه ای شده بود و کارگر نبود و قدرتی خدا هیچ بنی بشری هم پیدا نمی شد که ما رو از هم جدا کنه تا این که
دو تا سگ از دور پیدا شدند آنها داشتند به سمت ما می آمدند هردو یه نگاهی به همدیگر کردیم وبدون این که چیزی به زبون بیاریم هر دو از ترس سگ ها به طرف محله مان شروع به دویدن کردیم.......
فردا صبح بار دیگر در حالی که من و علی دست در گردن همدیگر انداخته بودیم به طرف مدرسه می رفتیم......
ایکاش دوباره علی رو می دیدم
گزارش
ماموران گفتند پسرم باید بمیرد
شب گذشته، اسماعیل آزادی روزنامه نگار و عضو هیات مدیره انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران از بازداشت پسر خود خبر داد.
وی به خبرنگار روز گفت: "ساعت 8 شب 28 مردادماه پسر من محمد را در نزديكي روزنامه اعتماد ملي دستگير و به بازداشتگاه نيروي انتظامي منتقل كردند." وی تاکید کرد: "محمد ديابت دارد و بايد كاملا تحت نظر باشد و مادر وی كه ناراحتي قلبي دارد به دليل نگراني در شرايط بسیار بدی به سر می برد."
این روزنامه نگار در ادامه اظهار داشت: "محمد در ابتدابه كلانتري خيابان سنايي
منتقل شد و من كه براي پيدا كردن او به همه جا سر زده بودم وقتي به كلانتري رسيدم
چند مامور در حال انتقال او به به خودرو پليس بودند. زماني كه به آنها گفتم پسرم
ديابت دارد و صبر كنيد من انسولين او را بياورم چون اگر انسولين نداشته باشد خطرناك
است، ماموران اين اجازه را ندادند و گفتند كسي كه شعار نويسي كند بايد
بميرد."
وی با ابراز تعجب از اتهامی که به پسرش وارد شده بود گفت: "آنها محمد را
سوار خودرو پليس كرده و با خود بردند و من با خود رو خود به تعقيب آنها پرداختم.
آنها در مسير چند بار از خودرو پياده شدند و مرا تهديد كردند كه چرا ما را تعقيب مي
كني و در بار دوم پلاك خودرو مرا كندند و با سرعت دور شدند و فكر كردند گمشان
كرده ام اما من توانستم با تعقيب اتومبیل ماموران متوجه شوم كه پسرم را كجا برده
اند."
آزادی افزود: "سپس به نزد افسر نگهبان بازداشگاه رفتم واز او خواهش كردم
كه اجازه دهد به محمد انسولين برسانم و خوشبختانه او پذيرفت."
وي در پايان با
سپاسگزاري از "اين مامور باشرف" خاطرنشان کرد: "من جان فرزندم را مديون او هستم،
اما همچنان به شدت نگران سلامتي محمد هستيم ."
لينك خبر در روز آنلاين
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2009/august/20//-c4a6b7fd8b.htmlشاید فیلم زنده باد زاپاتا را دیده باشید انقلابی مکزیکی که از میان توده ها برخاست و مکزیک را از ظلم و ستم دیکتاتوری پور فیریو دایاز نجات داد.
در صحنه ای از فیلم زاپاتا می فهمد که اسیر افسانه قدرت شده و مردم را فراموش کرده است و به خود می آید.
واقعا رمز گشایی از تاثیر معجون قدرت در آدم ها بسیار پیچیده است و این که چه اتفاقی در آدم ها می افتد که آنها پارادوکس خود را در خود پرورش می دهند.
اما وقتی این پارادوکس در آدم هاشکل گرفت دیگر به این سادگی قابل باز گشت نیستند هر چند زاپاپاتا بازگشت و جان را نیز بر سر صداقتی گذارد که عرصه سیاست آن را بر نمی تابد.
اما من مطمئن نیستم که این اتفاق در ایرانی که روزی منادی عدالت و آزادی در جهان بود نیز بیفتد و برخی انقلابیون پیشین به یاد بیاورند که در روزهای انقلاب چه می گفتند و امروز چه می کنند.
جمیله بوپاشا دختر 23 ساله الجزایری از اعضای مهم جبهه آزادیبخش الجزایر بود که برای آزادی کشورش تلاش میکرد. بوپاشا در سال ۱۹۶۰ دستگیر و در فرانسه زندانی و شکنجه شد
جمیله فرزند عبدالعزیز بن محمد انقلابی الجزایری است و در سنت لوژن الجزیره
متولد شده و عضو و چریک مبارز جبهه نجات ملی الجزایر بود که در زندان
حسین دی به وسیله آتش سیگار ، شوک الکتریکی و ... شکنجه و با بطری به وی
تجاوز شد.
وکلای بو پاشاادعای حیثیت کردند و دادگاه اعاده حیثیت جمیله بوپاشا به یکی از جنجالی ترین محاکمات فرانسه و الجزایر تبدیل شد و این رسوایی برای فرانسویان بسیار گران تمام شد چرا که ارتش فرانسه مجبور شد از الجزایر خارج شود و الجزایر اسقلال یافت. روز هایی که این قصه را خواندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
اما اکنون چه بگویم
نمی دانم
دیگر چه بنویسم
اما می دانم که ملت هاهمیشه برای آزادی خود چه هزینه هایی که پرداخت نکرده اند.
نامه دردمندانه کروبی در باره شکنجه دستگیر شدگان جنبش مدنی ایرانیان عمق جان هر آزاده ای را ازرد
چه باید نوشت
فقط این را می گویم که جمیله بوپاشا یکی از قهرمانان ملی الجزایر و نماد مقاومت انقلاب الجزایر است که تا ابد نامش مظهر مقاومت و جنبش زنان در هر گوشه جهان به شمار می رود.
زندگینامه اورا در سال 57 و در اوج انقلاب خواندم اما حتا در مخیله ام نمی گنجید که روزی روزگاری شاهد این شیوه های قرون وسطایی در ایران و آن هم ایران پس از انقلاب باشیم که نام جمیله بوپاشا برایمان تداعی شود
