تبليغاتX
وب قلم
آیت الله منتظری که امام از ایشان با عنوان فقیه عالیقدر نام می بردند در سن 87 سالگی و در عین مظلومیت در گذشتند.

در سال 84 یک مصاحبه با ایشان داشتم که البته جایی چاپ نشده است او در این مصاحبه بر پشتیبانی خود از جمهوری اسلامی تاکید فراوان داشت و از امام به عنوان بنیان گذار جمهوری اسلامی بشدت و به نیکی یاد می کرد و در باره نظریه ولایت فقیه هم مطالبی را مطرح کرد که بسیار جالب بود

اگر نوار آن را پیدا کنم آن را منتشر خواهم کرد.

او مردی بزرگ و راهبری صادق بود و هیچگاه اسیر جادوی قدرت نشد .

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:55 توسط اسماعیل آزادی| |
من نيز گم شدم

 صرافتي براي قلم نمانده است


..............................تا مدتي نخواهم بود  مرا ببخشيد

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:39 توسط اسماعیل آزادی| |

دلتنگم

دلتنگ هویتی گمشده

هویتی که در گیر و دار مانیفست های رنگ به رنگ سلیقه و  قدرت به اغما رفته  و دیگر گونه می شود

 هویتی که در پس زرق و برق تکنولژی های جدید  رنگ می بازد و محو می شود

دلتنگ مظلومیت تخت جمشید ، پاسارگاد و شیراز

 و اسطوره های شاهنامه که جایشان را سرداران و مشاهیر عرب و کره و... گرفته اند

دلتنگم

دلتنگ هرات و بلخ و بامیان و بخارا

 دلتنگ فلات ایران ، اين جغرافیای فرهنگی که فراتر از مرز های سیاسی است

دلتنگ زبان فارسی

رودکی و مولانا که در مصادره قدرت های تبلیغاتی و بي خيالي هاي سياسي ، از ما ستانده می شوند

دلتنگ نوروز 

چار شنبه سوری، سیزده بدر ، مهرگان وعید فطر های کودکیم

دلتنگ بوی جوی مولیان و سیحون و جیحون و سلطان جلال الدین خوارزمشاه

دلتنگ اذان هایی که موذنش پدر بود و پدر بزرگ

دلتنگ جنگ با شمشیر

و دل تنگ شهدا که نامشان مصادره شده است

دلتنگ  کمان آرش

و در خت گردویی که تیرش  به دل گرفت

ودلتنگ  همه مهربانی هایی که به تاریخ سپرده شدند

دلتنگم

ما به کجا می رویم؟

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:47 توسط اسماعیل آزادی| |

در تاريك و روشن يكي از آخرين روز هاي سرد پاييز درب آهني سلول انفرادي او باز مي شود زنداني هراسان از جا ي خود نيم خيز شده و با خود مي گويد : آيا  آمده اند تا حكم را ابلاغ كنند.
نه اين بار هم نه 
نيمه شب است تازه خواب به چشمانش رفته
صداي همهمه اي كه از پشت در ب سلولش به گوشش مي رسد بار ديگر او را نيم خيز مي كند و  با خود فكر مي كند  گويي اين بار آمده اند كه كار را تمام كنند
نه نه اين بار هم آنها نيستند
فرياد مي كشد اي خددددددددا
اين انتظار ديوانه ام كرده من تا كي بايد انتظار بكشم.
بار ديگر پتوي نخ نماي زندان را روي سرش مي كشد و به خواب مي رود.
عصر روزي سرد از آخرين روز هاي همان پاييز درب سلولش به صدا در مي آيد
 
زندانبان :ملاقاتي داري
خدايا كيست كه مي خواهد مرا ببيند من كه كسي را ندارم
قدري لباس هاي رنگ و رو رفته اش را مرتب مي كند ودمپايي هاي پلاستيكي پاره اش را به پا كرده ولخ لخ كنان به دنبال نگهبان به راه مي افتد
زندانبان قفل ها را يكي  پس از ديگري باز مي كند تا بالاخره  به اتاق ملاقات مي رسند
نگهبان مي گويد برو تو 10 دقيقه وقت داري
با خود فكر مي كند حتما يكي از دوستانم است كه فهميده قرار است اعدام شوم ،به ملاقاتم آمده  پس حكمم قطعي شده و اين آخرين ملاقات و آخرين روز زندگي من است
داخل اتاق مي شود دهانش از تعجب باز مي ماند
شاكي اصلي به ملاقاتش آمده  سلام مي كند و شاكي جوابش را مي دهد
در ميان اتاق يك ميز كوچك و دو صندلي قرار دارد
روي صندلي مي نشينند
شاكي مي گويد :كتاب شعرت ناتمام است
زنداني: اين كتاب ناتمام زندگي من است و ناتمام هم مي ماند شما كه بهتر مي دانيد
شاكي : مي دانم  اما من ديگر نمي خواهم اين كتاب ناتمام بماند احساس بدي دارم كه  گناه يك كتاب ناتمام به نام من نوشته شود.
زنداني:حكم من كه صادر شده و شما هم آن را امضا كرديد
شاكي: من امضايم را پس گرفته ام  و رضايت دادم
زنداني:يعني من اعدام نمي شوم
شاكي:نه ! فقط يك شرط
زنداني :هر شرطي باشد مي پذيرم
شاكي : كتاب شعرت را تمام كن آن كتاب شرط زنده بودن توست
زنداني: اگر دلتان براي آن كتاب مي سوزد مهلتي به من بدهيد تمامش مي كنم .
شاكي : براي هميشه آزاد شويد وكتاب شعرتان را تمام كنيد كه بهتر است
 
زنداني : براي من آن مهم است كه شما بفهميد من بي گناهم  زنده بودن و گناهكار شمرده شدن  اصلا شيرين نيست
شاكي : من تو را گناهكار نمي دانم
زنداني :مي دانستم شما مي دانيد كه من بي گناهم
 
شاكي:البته بي گناه بي گناه هم نيستي اما من دلم مي خواهد كتاب شعرت را تمام كني اما يادت باشد كه آن كتاب از آن من است من نمي خواهم كتاب زندگيت را من تمام كرده باشم اما كتاب شعرت را آري.
اوغرق در گفتن در باره كتاب شعرش بود  كه با صداي نگهبان از خواب  پريد
 
واي خداي من آيا همه اين ها خواب بود؟
هنوز خورشيد طلوع نكرده بود معمولا زندانيان اعدامي را در چنين ساعاتي براي اجراي حكم مي برند
خدايا زندانبان براي چه كوبه انفرادي  مرا مي كوبند؟
  

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 13:33 توسط اسماعیل آزادی| |

 

 از زمانی که در سال های 80 به بعد با اینترنت و وبلاگ و سایت آشنا شدم ارتباطم با کتاب و کتاب خوانی به شکل حرفه ای قطع شده بود چرا که دنیای جدیدی بود و من هم کنجکاو و تلاطم امواج آن مرا با خود برد تا این که هفته گذشته  دوست بسیار عزیزم  آقای مهندس مرتضی خقوقی برادر زنده یاد محمد حقوقی شاعر و منتقد معاصر  کتابی برایم به امانت آورد با عنوان" پاپریک "که ویژه نامه هفتادمین سال زندگی استاد محمد حقوقی بود

این کتاب را ورقی زدم و گرفتار شدم و زمانه قهرم با کتاب  سپری شد و بار دیگر به این دنیای نوستالژیک بازگشتم .

پاپریک همه اش روح و احساس و ادب و شعر و نقد و خاطره است  زنده یاد حقوقی دراین کتاب هر آن چه می گوید از بن  جان شیفته اش به ادبیات این مرز و بوم بر می آید و چه بی تکلف  و بی رود بایستی حرفش را می زند

او در بخشی از کتاب که در باره شاملو حرف می زند خیلی زیباست البته او دراین کتاب نه تنها در مورد شاملو  بلکه در باره شعر و شاعری و خیلی ها حرف ها دارد چرا که  رفیق گرمابه و گلستان بسیاری از معاریف  معاصر عرصه ادب  بوده است بزرگانی چون اخوان ثالث ،منوچهر آتشی،فریدون مشیری ، هوشنگ ابتهاج بهمن فرسی، جلال همایی و.....

یک جا درباره زمانی که  با شاملو صمیمی   می شود می گوید:....در مورد شاملو خیلی طول کشید تا جرئت کردم کلمه آقا راحذف کنم یعنی او خودش این اجازه را داد با این لحن خاص که "جناب میزا ممد خان (با ادای لهجه اصفهانی ) ممکن است بنده رااز این آقایی معاف بفرمایید"  با این وصف من هیچ وقت نام کوچک او را صدا نکردم. همیشه می گفتم:شاملو.  تصور می کنم که جز  "آیدا" هیچ کس دیگری هم به نام کوچک با او حرف نزد

نام آیدا و شاملو در عرصه ادبیات معاصر ایران  حس و نوستالژی غریبی دارد شاید انها  لیلی و مجنون عرصه قلم  در روزگار ما باشند  شاید هم وامق و عذرا   و شاید هم شیرین و فرهاد ویا....اما  هر که بودند و هر که باشند  عاشقانی بودند که برغم وصلی 40 ساله ،عشقشان پایدار ماند.

آنهادر یکدیگر چیز هایی دیده بودند که تنهااز جنس عشق تن نبود که با وصل به فراموشی سپرده شود 

عشقی از جنس عشق بود و رفاقت ، آنها رفیق و معشوق و معشوقه بودند وهمراه که حسادتی شیرین را بر می انگیزد هر چه بود آنها عاشق بودند و بس ،من و شما هم هر چه می خواهیم عشق را معنا کنیم اما مهم این است که ان ها استاد عشق بودند و باید از آنها عاشقی کردن را آموخت.

 پاپریک حرف های دل و خرد در هم پیچیده محمد حقوقی  است او نیز عاشق بود و به دنبال عشقی  که نمی دانم  با مرگ  زود هنگامش بدو دست یافته بود یا نه .به هر حال محمد حقوقی  از زمین رفت و برای همیشه 70 ساله ماند

شاید بازهم از پاپریک  نقل قول هایی را بیاورم

این کتاب پارسال در آمده و عنوان دقیقش اینه" پاپریک "فصلنامه تخصصی شعر ویژه محمد حقوقی دوره دوم شماره یک  بهار 87----انتشارات نگاه ان را پخش می کند  این هم شماره تلفنش  66975711

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:21 توسط اسماعیل آزادی| |

هر روزنامه ای که بسته می شود

گویی بالی می شکند

بالی با هزاران پر

چه کسی می تواند پرواز را بشکند

 پرواز بی بال

به سان  ققنوس اسطوره ای

تولد پرهاي بیشمار

بر بلندای آسمان قلمهاست

جوشش پر بر بال های شکسته

عین پریدن است

هر بال پران دارد

و تاریخ را

با قلم پر نوشته اند

پرواز را کی توان از بال گرفت

هر چند شکسته باشد

پرواز جوهر است

و بال های شکسته 

راز پروازند 


تقدیم به دوستانم در روزنامه سرمایه که هر یک سرمایه ای ماندنی به شمار می روند

دوستتان دارم و به داشتن چنین دوستانی بر خود می بالم

اسماعیل آزادی


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:2 توسط اسماعیل آزادی| |
او زندانی نبود

روزی که زندانبانش را در خیابان دید  برای لحظه ای فکر  کرد هنوز در زندان است

 فکر می کرد باید از او بترسد اما دیگر از او نمی ترسید .

او از این که بار دیگر زندانبان خود را می دید خوشحال بود از این رو به طرف زندانبان پیر رفت و کارت عروسی خود را به او داد و گفت :حتما تشریف بیاورید.




نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:24 توسط اسماعیل آزادی| |
با سلامی از جنس پارتیانا

صرافت نوشتن مطالب جدی سیاسی یا اجتماعی را ندارم از این رو

از پارتیانا وبلاگ سروده هایم شعری سپید را به امانت آورده ام

به این امید که دوستان ،کم نویسی هایم را بر من ببخشایند

چه خوب است دوستان از پارتیانا  دیدن کنند و مرا از نقد های خود بهره مند سازند



زندگی


زندگی بوسه ی  تب دار خداست

کمترین خنده آن کودک بیمار فقیر

زندگی

 آب روانی است که از پای سپیدار زمان می گذرد

اشک شوقی است

بر آن گونه پر چین پدر

سیب سرخی است

بر آن شاخه ترد

زندگی

چون نفس مادر تنهای من است

بوی نانی است

که از کنج تنور ده مخروبه ما می آید



نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:24 توسط اسماعیل آزادی| |
ای ماه

تو کی بر آمدی؟

آیا با اجازه می آیی؟

تو خود بگو

کی آمدی!


نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:32 توسط اسماعیل آزادی| |
تا حالا شده

سعی کنید زیر آب فریاد بکشید؟

 یه بار امتحان کنید!



نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:25 توسط اسماعیل آزادی| |